نقاب

می دانی نيمه شبی فرا می رسد كه هر كسي ديگر بايد نقابش را بيندازد؟
فكر مي كنی زندگی مي گذارد تا ابد مسخره اش كني؟
فكر می كنی می توانيی يواشكی، پيش از آنكه آن نيمه شب فرا برسد فرار کنی 
و مجبور نباشی نقابت را برداری؟
خطری در كمين است؛
اين كه اگر دائما خودت را با نقابهايی كه می زنی به ديگران بشناسانی،
آن لحظه كه "نيمه شب‌" فرا می رسد و بايد نقاب از چهره برداری...
پشت آن نقاب ديگر هيچ چيزی نيست!

امید بی امید

وقتی آسمان هم به چشم های منتظر ما نظر نمیکند٬

وقتی دل های خسته مان نیز به باریدن آسمان امیدی ندارد٬

باید خود کاری کنیم٬

                           شاید که اشک های ما امیدی باشد برای دل منتظر دیگری.