تنهایی
به شرط آنکه هر از چند گاهی کسی پیدا شود تا درباره ی آن صحبت کنیم.»
به شرط آنکه هر از چند گاهی کسی پیدا شود تا درباره ی آن صحبت کنیم.»
هر بار می خواهم دزدکی صورتش را دید بزنم, نگاه هایمان ابلهانه به هم گره می خورد
و سر هایمان دوباره پایین می افتد. یواش می پرسم: «می شناسیم همدیگر را؟»
شانه هایش را بالا می اندازد. شانه هایم را بالا می اندازم که خیال نکند از چیزی مطمئنم.
می گویم: «جایی بوده ایم با هم؟» و زود حالت شک و سوال به خودم می گیرم که نترسد.
گوشه ی لب هایش را پایین می آورد و وسطش را بالا می برد که لابد: «چه میدانم»
می پرسم: «دوستیم؟» و چشم هایم از پررویی خودم گشاد می شود و جا را برای پیشانیم
تنگ می کند. مهلت نمی دهد و ابرو هایش را آن قدر محکم بالا می برد که تمام پیشانیش
خط می افتد. ترس برم می دارد. ابرو هایم را به هم فشار می دهم و بدبینانه می گویم:
«دشمنیم؟» چشم هایش را تنگ می کند و توی چشم هایم زل میزند. نگاهش را
به خودش پس می دهم. به خودم پس می دهد. زل میزنم توی چشم هایش
و منتظر می مانم تا مژه ها را به هم بزند. کوتاه نمی آید. کوتاه نمی آیم.
طاقتم تمام می شود. پلک می زنم و پلک زدنش را نمی بینم. با هم باخته ایم.
به هم باخته ایم. رو بر می گردانیم و از هم دور می شویم...
---------------------------
کاش همه چیز به سادگی یک آینه بود.
کاش همه چیز به شفافی یک آینه بود.
کاش همه چیز به نزدیکی یک آینه بود.
---------------------------
...و کاش می شد برگشت و دید که همه ی رفته ها بر گشته اند.
دیر نوشت: البته منظورم دقیقا «همه ی رفته ها» نیست!
به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند: «معذرت می خواهم, چندم مرداد است؟»
و نگفتیم...
چون که مرداد گور عشق گل خون رنگ دل ما بوده است.
«حسین پناهی»
دیرنوشت: واسه گذاشتن این پست یه چند روز دیره(۱۴ مرداد سالگرد درگذشت پناهی بود)
با این حال فکر می کنم هنوز ارزش خوندن داشته باشه.
انتظار, برای به پایان رسیدن انتظار!
کسی که از حال خشنود است,
منتظر نیست"
"دکتر شریعتی"
اولش به نظرم یه ترکیب اشتباه و بی معنی اومد, ولی خوب که فکر کردم تازه فهمیدم
چه پارادوکس ظریفی توش وجود داره;
و این عمق فاجعه است...
روزی عقابی که به سی سالگی رسیده و مرگ قریب الوقوع آشفته اش کرده برای رهایی از این
آشفتگی به سراغ کلاغ سن و سال داری می رود تا "راز بقا" را از او بپرسد. کلاغ به عقاب توضیح
می دهد که طول عمرش را مدیون دو چیز است: اول اینکه مثل عقاب بلند پرواز نبوده و هیچ وقت
به اوج آسمان کاری نداشته و به پرواز در حد و حدود زمین اکتفا می کرده:
ما از آن سال بسی یافته ایم کز بلندی ها رخ بر تافته ایم
زاغ را میل کند دل به نشیب عمر بسیارش از آن گشته نصیب
دلیل دوم و مهم تر کلاغ برای طول عمرش , "مردار خواری" است. به تعبیر کلاغ, مردار خواری
خاصیت دارد و آن هم این است که عمر را زیاد می کند. کلاغ به عقاب توصیه می کند دست از
چیز های دست اولی مثل شکار کردن بردارد و به جایش به چیز های دستمالی شده و
غیر اصل(لاشه ها) بسنده کند و در نهایت هم دست عقاب را می گیرد و می بردش سر یکی
از این بساط های مرده خوری. عقاب اول شگفت زده می شود(باورش نمی شود که راز بقا
این قدر پیش پا افتاده باشد) و بعد در مصرف لاشه هایی که کلاغ به او تعارف کرده به تردید
می افتد; می ماند دست از عقاب بودن بشوید و کلاغ وار زندگی کند یا برعکس, همچنان
عقاب بماند و لاجرم کوتاه عمر... عقاب البته در آخر دور کلاغ بودن و عمر دراز را خط می کشد
و بر می گردد به اوج آسمان; جایی که مرگ انتظارش را می کشد.
-------------------
"عقاب بودن" یا "کلاغ بودن", مساله این است.
کلاغ باشیم و بی خیال در اوج زیستن(چه بسا در اوج مردن) بشویم; بچسبیم به زندگی
معمولی و بی جاه و شکوه خودمان و زندگی را بدون دقت و وسواس خاصی همین طور
امتداد بدهیم یا عقاب بودن را انتخاب کنیم و از این عقاب بودن نهراسیم و بهای آن را
بپردازیم; از مسئولیت های دشوار آن گرفته تا مسائلی مثل جوانمرگی و بی بهرگی
از امتیاز ها و موهبت های کلاغ ها.
اینکه در عرض سی ثانیه از یک شهروند فهیم وطن پرست تبدیل شوی
به یک فرد فریب خورده ی وطن فروش!!!
...و از این مسخره تر آنست که به بهانه ی پاسداری از رای تو, و حق تو,
به حقوقت تجاوز و تو را محکوم کنند!!!