آشناست ولی نمی شناسمش.

هر بار می خواهم دزدکی صورتش را دید بزنم, نگاه هایمان ابلهانه به هم گره می خورد

و سر هایمان دوباره پایین می افتد. یواش می پرسم: «می شناسیم همدیگر را؟»

شانه هایش را بالا می اندازد. شانه هایم را بالا می اندازم که خیال نکند از چیزی مطمئنم.

می گویم: «جایی بوده ایم با هم؟» و زود حالت شک و سوال به خودم می گیرم که نترسد.

گوشه ی لب هایش را پایین می آورد و وسطش را بالا می برد که لابد: «چه میدانم»

می پرسم: «دوستیم؟» و چشم هایم از پررویی خودم گشاد می شود و جا را برای پیشانیم

تنگ می کند. مهلت نمی دهد و ابرو هایش را آن قدر محکم بالا می برد که تمام پیشانیش

خط می افتد. ترس برم می دارد. ابرو هایم را به هم فشار می دهم و بدبینانه می گویم:

«دشمنیم؟» چشم هایش را تنگ می کند و توی چشم هایم زل میزند. نگاهش را

به خودش پس می دهم. به خودم پس می دهد. زل میزنم توی چشم هایش

و منتظر می مانم تا مژه ها را به هم بزند. کوتاه نمی آید. کوتاه نمی آیم.

طاقتم تمام می شود. پلک می زنم و پلک زدنش را نمی بینم. با هم باخته ایم.

به هم باخته ایم. رو بر می گردانیم و از هم دور می شویم...

                                      ---------------------------

کاش همه چیز به سادگی یک آینه بود.

کاش همه چیز به شفافی یک آینه بود.

کاش همه چیز به نزدیکی یک آینه بود.

                                      ---------------------------

...و کاش می شد برگشت و دید که همه ی رفته ها بر گشته اند.

 

دیر نوشت: البته منظورم دقیقا «همه ی رفته ها» نیست!