"گویند زاغ ۳۰۰ سال بزید و گاه سال عمرش از این نیز بگذرد, عقاب را ۳۰ سال عمر بیش نباشد"

روزی عقابی که به سی سالگی رسیده و مرگ قریب الوقوع آشفته اش کرده برای رهایی از این

آشفتگی به سراغ کلاغ سن و سال داری می رود تا "راز بقا" را از او بپرسد. کلاغ به عقاب توضیح

می دهد که طول عمرش را مدیون دو چیز است: اول اینکه مثل عقاب بلند پرواز نبوده و هیچ وقت

به اوج آسمان کاری نداشته و به پرواز در حد و حدود زمین اکتفا می کرده:

ما از آن سال بسی یافته ایم            کز بلندی ها رخ بر تافته ایم

زاغ را میل کند دل به نشیب             عمر بسیارش از آن گشته نصیب

دلیل دوم و مهم تر کلاغ برای طول عمرش , "مردار خواری" است. به تعبیر کلاغ, مردار خواری

خاصیت دارد و آن هم این است که عمر را زیاد می کند. کلاغ به عقاب توصیه می کند دست از

چیز های دست اولی مثل شکار کردن بردارد و به جایش به چیز های دستمالی شده و

غیر اصل(لاشه ها) بسنده کند و در نهایت هم دست عقاب را می گیرد و می بردش سر یکی

از این بساط های مرده خوری. عقاب اول شگفت زده می شود(باورش نمی شود که راز بقا

این قدر پیش پا افتاده باشد) و بعد در مصرف لاشه هایی که کلاغ به او تعارف کرده به تردید

می افتد; می ماند دست از عقاب بودن بشوید و کلاغ وار زندگی کند یا برعکس, همچنان

عقاب بماند و لاجرم کوتاه عمر... عقاب البته در آخر دور کلاغ بودن و عمر دراز را خط می کشد

و بر می گردد به اوج آسمان; جایی که مرگ انتظارش را می کشد.

-------------------

"عقاب بودن" یا "کلاغ بودن", مساله این است.

کلاغ باشیم و بی خیال در اوج زیستن(چه بسا در اوج مردن) بشویم; بچسبیم به زندگی

معمولی و بی جاه و شکوه خودمان و زندگی را بدون دقت و وسواس خاصی همین طور

امتداد بدهیم یا عقاب بودن را انتخاب کنیم و از این عقاب بودن نهراسیم و بهای آن را

بپردازیم; از مسئولیت های دشوار آن گرفته تا مسائلی مثل جوانمرگی و بی بهرگی

از امتیاز ها و موهبت های کلاغ ها.